تبليغاتX
گپ شو
اجتماعی -فرهنگی -ورزشی

با عرض سلام وارادت خدمت همه سروران با همه غیبتها وسرکاریها یک باردیگر باکسب اجازه ازهمه شما وارد معرکه شدیم .بهار چیزی به پایان عمرش نمانده تابستان وگرما مترصد ورودمی باشند به نظر شما عزیزان چه کنیم که فرصتها را ازدست نداده به توانیم برای عزیزان ونوگلان شهر ودیارمان کاری کرده باشیم . راستی چندی است مدارس سرگرم به پایان رسانیدن فصل دیگر ازبهار تعلیم وتربیت هستند ا میدوارم همه پویندگان علم وتربیت سربلند ازاین امتحان بیرون آمده وبرآموخته های خود افزوده باشند . دراین میان افرادی هستند وظیفه ایی سنگین بردوش دارند.همه با هم دست دردست دهم بکوشیم تا اوقات مناسب برای عزیزان فراهم نمائیم ./.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 18:46  توسط حمیدرضا حمیدی   | 

باالاخره با همه کش وقوسهای معمول خواسته وناخواسته بایستی به پایایان برسانیم واین دفتر نیزبسته شودودربایگانی دفاترهرساله جادهیم . اما آن چیزی که به نظر من مهم می آید تامل وبازگشت به روزهایی است که دیگر برایمان تکرارنخواهدشد وچه کنیم که فردایمان بهتر ازامروز ودیروز باشد . به نظر من برنامه کاری نظم وترتیب می تواند سرمنشا وآغازی درهر کارباشد واگر این روند تداوم داشته باشد هر گزازمسیر معمول منحرف نخواهیم شد واگر کمی هم انتقاد پذیر باشیم استوارتراز دیروز درجاده پراز سنگلاخ زندگی به راه خودمان ادامه خواهیم داد .من به جرات اعتراف می کنم ازابتدایی که سخن با شما راشروع نموده ام این چنین نبودم وخوشحال خواهم شد هرآنچه ازدیدشما عزیزان می تواندقوت باشدبرایم بازگوکنیدانحرافات بی برنامگیوخیلی روراست وصادقانه بگویم این کاره نبودن و .. ازاول کلام تا به امروزچون علاقه زیادی داشته ودارم همیشه دربین مردم دوستان وجوانان باشم گامی درراه آنان وبرای بهبود وضعییت اجتماعی آنان ازطریق نوشتاری بردارم سر ازوبلاگ گپ شو درآوردم چون حقیقتا مشکلات امروزی جامعه باعث دوری های ناخواسته بین مردم شده است خدایا مرا ببخش چون دراین سطرهای آخراگر خودستایی کردم . اما من دوست دارم مانند هر موجود زنده ایی که زندگی برایش با بودن معنا پیدا می کند وقشنگی آن همانندمخلوقات خداوند قشنگ وزیباست باشم درکنارشما وبرای شما وبدانید اگر زمستان روبه اتمام است نوروز خودرا آماده ساخته وبهار آرایش کرده منتظراست بعد از زمستان مهمان منازل ما باشد پس ای عزیزان آب وجاروب کنید منازل دلهایمان را ازکینه وحسد پاک کرده که این مهمان عزیز همین نزدیکیهاست .

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 18:46  توسط حمیدرضا حمیدی   | 

تقریبا دوماهی می شود که ازآخرین نوشته ام میگذرد بهرحال زمستان نیز شامل حال ماشد اما خواب زمستانی هرگز .دراین مدت بیشتر اوقات با خودکلنجارمی رفتم که خیلی بی معرفت شدم اگه ننویسی کسی سروقت وبلاگ تو نمی ره البته اگه یادتون باشه ابتدای کلام نیز گفتم می خوام درکل حال وهوای گذشته وامروز را با هم درامیزیم.به نظرخودم استنباط دوستان بیشتر این بود که میخوام داستانهای گذشته رابرای امروزیها بازخوانی کنیم البته همه این ها به درست اما آنچیزی که بیشتر مرا واداربه نوشتن می کند بودن دراین فضا وگفتن ازآن چه می دانیم ویادگرفتن آنچه نمی دانیم حال ممکن است این درقالب داستانهای قدیمی شهرمان باشد ویا پند واندرزهای دوستان ویا زندگی نامه های بزرگان و... البته امسال اگه خدا بخواد وگوش شیطون کر بایدبهارزیبا ودیدنی داشته باشیم چون رحمت خداوندی ونزول باران های پیاپی نوید آن را برای ما داده است .بیایید قلبهایمان را هم چون سپیدی برف زمستان که شهرمان از آن محروم است آخ که من ازاین کلمه محروم خیلی بدم می آید وبرای زندگی سراسر سبز بهاری آماده کنیم خدایارتان تادیداربعدی ......

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 19:41  توسط حمیدرضا حمیدی   | 

راستی داشتم با خودم فکر می کردم واقعا نوشتن وبلاگ کارهرکسی نیست اززمانی که واردشدم همه به این فکر بودم راهی که انتخاب کرده ام تا آخر ادامه دهم اما.... ناراحت نشین قصد برگشت ندارم اما بعضی مشکلات انسانها را علیرغم میل باطنی اشان وادار می کند درمسیرش برخوردبا موانع را بطریقی کج دارومریض حل وفصل کند اما به یاری خدا وتشویق شما عزیزان سعی می کنم ماندگار باشم . نوید جان همیشه محتاج راهنمایی عزیزانی همچون شما هستم .معتقدم دراین زمینه وبلکه درنوشتن عددی نیستم .البته گپ شو دارای محتوای گوناگونی هست اگر به ابتدای کلام وآغازوبلاگ مراجعه کنید قصد مرا درخواهید یافت .اگر درمسیری که انتخاب کرده ام وبا تایید خداوند بزرگ موفق شدم حرف بسیار خواهد شد البته باز هم می گویم ماندن درصحنه نوشتاری وباشما بودن جز با همکاری یکدیگر میسر نخواهد شد .

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 21:18  توسط حمیدرضا حمیدی   | 

     این داستان را به برادر عزیز وبزرگوارم علی تقدیم می کنم .                                 با اجازه شما دوستان : دریک شهری خواهر وبرادری زندگی می کردند که ابتدا پدر وسپس مادرشان را از دست دادند خلاصه بعد ازمدتها خواهر به خانه بخت  میرود وبرادربالجبار بایستی زیرسایه داماد باشد اما خواهر توانا وداماد مهربان برای برادرکوچولو کاری دست وپا کردند وآنهم پیش استاد خیاط پسرک هم درس می خواند وهم کارمی کرد تا کمتر دستش تو جیب داماد وخواهر باشد . یک روزی از روزها استاد خیاط پارچه ایی را به پسرک بینوا دادتا برش بزند اما پسرک با آن دستان نحیفش قیچی را زیادی روی پارچه این ور وانور برد و.... همینکه استاد خیاط رسید وصحنه را دید دادوهواری زد که ای پسرک چه کارکردی کاش به این اکتفا می کرد اما ازبخت بد پسرک کتک مفصلی نیز به آن بینوا نواخت وباعث شد پسر گریه کنان بسوی منزل خواهر روان شود . بعد پرسیدن جریان ازسوی خواهر . دختر دست برادر گرفته وسراسیمه خودشان را به مغازه خیاطی رسانیدن . خیاط پارچه کت وشلواری را آماده میرکرد بعد از سلام وعلیک دخترک درجلو چشمان حیرت زده خیاط وپسرک قیچی بزرگ خیاطی را برداشته وآن پارچه کت وشلواری را تا آنجا که که می شد ریشه ریشه نمو د وخیاط هاج و واج مانده که این چه حرکتی است بعد لحظه ایی گفت دلم خنک شد آنطور که دل این پسرک با کتک تو به درد آمده بود بگذار دل تو نیز این چنین بدر د آید چرا درسی که درست نیاموختی ویا حتی هیچ نیاموختی توقع پس دادن از سوی شاگرد داری ؟ داستان ممکن است درس ویا درسهایی داشته باشد بعهده شما می گذارم اما آنچه برای خود نمی پسندی برای دیگران مپسند .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 15:50  توسط حمیدرضا حمیدی   | 

هنوز یادمون نرفته تابستانهای گذشته خبری از کولرگازی نبود پنکه هم خیلی جاها نداشتند نزدیکای غروب که می شد دختر خانم های منزل بدستور مادراشون می رفتند رو پشت بام تا رختخوابها رو پهن کنند آخه اون موقعها می خواستیم شرجی رو تشک هامون بیفته وبا خنکی اون بخوابیم . اونایی که وضعشون بهتر بود تختخواب بعضی ها تختخوابشون ازسونت (چوب درخت نخل ) درست می کردند بعضی دیگر روی (تک ) که نوعی حصیر بود می انداختند . خلاصه بابا که ازنماز عشا می اومد شام خورده می شد روانه پشت بام می شدیم .اونجا دنیایی بود همه همسایه ها با هم خوش وبش وسرو صدا می کردند .بچه های کوچکترو که غلت می زدند دست وپاهاشون می بستند حالا یا به پای بابا یا ننه خونه . راستی یادم رفت اونایی که جز اعیان واشراف بودن بالا خونه ایی داشتند که به اون غرفه می گفتند البته یه وقت فکرنکنین اعیان واشراف اون موقع یکدهم امروزیها مال منال نداشتند اما چیزی که اونا داشتند امروزیها ندارند ...؟ خلاصه ازبس ستاره هارو می شمردیم باد بزن و خسته می کردیم تا خواب تو چشمامون می اومد . هنوز درعالم رویا نرفته صدای موذن ازبالای مناره مسجد بدون دستگاهای صوتی امروزی باباوننه را واسه نماز بیدار می کرد البته خواهر برادرای بزرگتر بلند میشدند ماها هی ملافه رو - می کشیدیم که خوابیم .. خدا رفته گان شمارو بیامرزه ننه گپه ایی (مادربزرگ ) داشتم چون اون موقعها مصادف بود با پرتاب آپولو یازده به فضا می گفت ابولو ماه خدارو تاریک کرده واقعا چه دنیایی ؟ ..همراه با بیداری خورشید ما بالاخره پایین می رفتیم اگه دیگه خیلی می خواستیم بخوابیم تو بادگیر وگرنه ناشتا(صبحانه)و مکتب .... مثل اینکه قراربود فقط راجع به شب تابستون باشه روزاشو تو داستانهای دیگه . البته ازخوانندگان عزیز خواستارم با نظرات سازنده اشان درزمینه نوشتاری بیان وخیلی دیگر مسائل مرا یارو همرا باشند . بامید دیدار خدا پشت وپناه همه .

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 13:11  توسط حمیدرضا حمیدی   | 

راستش را بخواهید هربارکه اومدم مطلبی را تایپ کنم یک مشکلی پیش می اومد تقریبا سه بار دفعه آخری نیز بهنگام تایپ همین مطالب برق قطع شد نمیدانم چرا ؟ خیال نکنید آدم خرافاتی هستم اما این چیزها بی دلیل نمی تونه باشه . خوب بگذزیم به اندازه پر کردن این صفحات مطلب وگپ شو دارم اما ....

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 21:37  توسط حمیدرضا حمیدی   | 

اگر وعده دادی بایدبه آن عمل کنی اگر وارد میدان شدی بایستی مقاومت کنی واگر ... وبلاگ نوشتی بایدپذیرای خیلی مسائل درزمینه نوشته هایت باشی .خوشبختانه طولی نکشید بعد ازاولین نوشته - وعده ام عملی شداما جا دارد درابتدای کلام از برادرعزیزوبزرگوارم مهران تشکر کنم که درراه اندازی وبلاگ مرا بسیار مشوق بود وصد البته یار وهمراه . درپناه حق مستدام باشی . اما چرا گپ شو :درفرهنگ وزبان مامردمان خطه جنوب داستانها وضرب المثل هایی است که اکنون یا فراموش شده ویا بزرگترها بقول امروزی ها خوششان نمی آید برای بچه ها بازگو کنند .اما بهر دلیل که باشد خیلی وقت از آن زمان هانگذشته به هنگام خواب ننه امان (مادر)ویا ننه گپه (مادربزرگ) برای ما بچه های آن موقع داستان هایی می گفتند که ما بخوابیم ویا مثل هایی تعریف می کردند که بعضی ها آن را گپ شو (قصه)می گفتند تا بالاخره پشت پلک هایمان سنگین می شد وجهان خواب دنیای بیداریمان را درمی نوردید . اما امروزه جعبه جادویی .کامپیوتر.اینترنت.... جای گپ شو را گرفته اما غافل ازاینکه آدم عقب مانده از دنیای امروزی همچون من پیدا می شود تا دوباره قصد بر زنده کردن گپ شو داشته باشد . شاید از این را حداقل دین خود را به آنها که دراین زمان نیستند ادا کرده باشم . فکر می کنم دراین چند سطر هدفم را به شما خواننده گرامی فهماندم . گپ شو می خواهد پلی باشد بین افکار . عقاید . وآرا دیروزوامروز . بررسی کند به زبان بیاورد وتعاریف گوناگون ازگذشته وحال بیان کند که چرا تغییر پیدا کرد وآیا اصولا تغییر درهمه جا صحیح است وباید باشد یا خیر ؟  نظرات وعقاید شما خواننده گرامی می تواند پنجره ایی باشد که از آن دنیای گوناگونی را دید ویا به دنیا با نگاه های متفاوتی نظر انداخت . .. .       

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 20:16  توسط حمیدرضا حمیدی   | 

                                              با نام ویاد خدای متعال

درآینده نزدیک همراه شما خواهیم بود با گپ شو ... انشاالله

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آبان 1385ساعت 20:18  توسط حمیدرضا حمیدی   |