|
|
|
|
|
هنوز یادمون نرفته تابستانهای گذشته خبری از کولرگازی نبود پنکه هم خیلی جاها نداشتند نزدیکای غروب که می شد دختر خانم های منزل بدستور مادراشون می رفتند رو پشت بام تا رختخوابها رو پهن کنند آخه اون موقعها می خواستیم شرجی رو تشک هامون بیفته وبا خنکی اون بخوابیم . اونایی که وضعشون بهتر بود تختخواب بعضی ها تختخوابشون ازسونت (چوب درخت نخل ) درست می کردند بعضی دیگر روی (تک ) که نوعی حصیر بود می انداختند . خلاصه بابا که ازنماز عشا می اومد شام خورده می شد روانه پشت بام می شدیم .اونجا دنیایی بود همه همسایه ها با هم خوش وبش وسرو صدا می کردند .بچه های کوچکترو که غلت می زدند دست وپاهاشون می بستند حالا یا به پای بابا یا ننه خونه . راستی یادم رفت اونایی که جز اعیان واشراف بودن بالا خونه ایی داشتند که به اون غرفه می گفتند البته یه وقت فکرنکنین اعیان واشراف اون موقع یکدهم امروزیها مال منال نداشتند اما چیزی که اونا داشتند امروزیها ندارند ...؟ خلاصه ازبس ستاره هارو می شمردیم باد بزن و خسته می کردیم تا خواب تو چشمامون می اومد . هنوز درعالم رویا نرفته صدای موذن ازبالای مناره مسجد بدون دستگاهای صوتی امروزی باباوننه را واسه نماز بیدار می کرد البته خواهر برادرای بزرگتر بلند میشدند ماها هی ملافه رو - می کشیدیم که خوابیم .. خدا رفته گان شمارو بیامرزه ننه گپه ایی (مادربزرگ ) داشتم چون اون موقعها مصادف بود با پرتاب آپولو یازده به فضا می گفت ابولو ماه خدارو تاریک کرده واقعا چه دنیایی ؟ ..همراه با بیداری خورشید ما بالاخره پایین می رفتیم اگه دیگه خیلی می خواستیم بخوابیم تو بادگیر وگرنه ناشتا(صبحانه)و مکتب .... مثل اینکه قراربود فقط راجع به شب تابستون باشه روزاشو تو داستانهای دیگه . البته ازخوانندگان عزیز خواستارم با نظرات سازنده اشان درزمینه نوشتاری بیان وخیلی دیگر مسائل مرا یارو همرا باشند . بامید دیدار خدا پشت وپناه همه . |
||
|
+
نوشته شده در جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 13:11 توسط حمیدرضا حمیدی
|
|
||