تبليغاتX
گپ شو - شاگرد خیاط
اجتماعی -فرهنگی -ورزشی

     این داستان را به برادر عزیز وبزرگوارم علی تقدیم می کنم .                                 با اجازه شما دوستان : دریک شهری خواهر وبرادری زندگی می کردند که ابتدا پدر وسپس مادرشان را از دست دادند خلاصه بعد ازمدتها خواهر به خانه بخت  میرود وبرادربالجبار بایستی زیرسایه داماد باشد اما خواهر توانا وداماد مهربان برای برادرکوچولو کاری دست وپا کردند وآنهم پیش استاد خیاط پسرک هم درس می خواند وهم کارمی کرد تا کمتر دستش تو جیب داماد وخواهر باشد . یک روزی از روزها استاد خیاط پارچه ایی را به پسرک بینوا دادتا برش بزند اما پسرک با آن دستان نحیفش قیچی را زیادی روی پارچه این ور وانور برد و.... همینکه استاد خیاط رسید وصحنه را دید دادوهواری زد که ای پسرک چه کارکردی کاش به این اکتفا می کرد اما ازبخت بد پسرک کتک مفصلی نیز به آن بینوا نواخت وباعث شد پسر گریه کنان بسوی منزل خواهر روان شود . بعد پرسیدن جریان ازسوی خواهر . دختر دست برادر گرفته وسراسیمه خودشان را به مغازه خیاطی رسانیدن . خیاط پارچه کت وشلواری را آماده میرکرد بعد از سلام وعلیک دخترک درجلو چشمان حیرت زده خیاط وپسرک قیچی بزرگ خیاطی را برداشته وآن پارچه کت وشلواری را تا آنجا که که می شد ریشه ریشه نمو د وخیاط هاج و واج مانده که این چه حرکتی است بعد لحظه ایی گفت دلم خنک شد آنطور که دل این پسرک با کتک تو به درد آمده بود بگذار دل تو نیز این چنین بدر د آید چرا درسی که درست نیاموختی ویا حتی هیچ نیاموختی توقع پس دادن از سوی شاگرد داری ؟ داستان ممکن است درس ویا درسهایی داشته باشد بعهده شما می گذارم اما آنچه برای خود نمی پسندی برای دیگران مپسند .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 15:50  توسط حمیدرضا حمیدی   |